تـو چـه میـدانـی تـگـرگ و بـرگ را
غرق خون خویش رقص مرگ را
تو چه میدانی که رمل و ماسه چیست!
بیـن ابـروها رد قنـاسـه چیست!

آرام بخواب برادرم
هنوز کبوترها عاشق می شوند

دیگر این خانه مرا تنگ بود
زندگی بی شهدا ننگ بود

شهدا به تمام دنیا و تعلقاتش خندیدند و رفتند...
لبیک یا حسین
به نام خداوند بخشنده مهربان
خدمت خواهران عزیزم در مجله مفید و پربار زن روز
سلام مرا از این فاصله ی دور پذیرا باشید.
اما دلیل اینکه در این هوای بارانی ، این برادر کوچکتان تصمیم گرفت با شما درد دل کند مشکل بزرگی است که بر سر راهش قرار گرفته است.
من پسری 17 ساله هستم و در خانواده ای مرفه زندگی میکنم ، اما چه ثروتی که میخواهم سر به تنش نباشد.
پدر و مادر من هر دو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را در خارج از منزل سپری میکنند و تازه وقتی به خانه می آیند از بس خسته و کوفته هستند زود میروند و میخوابند.
اصلا در طول روز یکبار از خود سوال نمی کنند که پسرمان چه میکند...
پدر ومادر من بخاطر اینکه من تنها فرزند خانواده هستم ،دختر خاله ام را به سرپرستی قبول کردند (او هم سن من است).
از آن روز تازه مشکلات من شروع شد،خانه ی ساکت و آرام ما تبدیل به زندگی پسری شد که سعی در دور کردن هوای نفس دارد با دختری که به مراتب از شیطان هم پست تر و گناهکارتر و حرفه ای تراست.
کارهای دختر خاله ام را تنها در یک جمله خلا صه میکنم:
«در خواست از من برای انجام بزرگترین گناه کبیره»
میدانم که شما منظورم را فهمیده اید .دختر خاله ام یک لحظه مرا تنها نمیگذارد ،دائما در سرم فکر گناه می اندازد.همیشه سعی میکنم خودم را از او دور کنم.
خواهران عزیزم کمکم کنید که من چطور او را سر راه بیاورم.هر چه به او میگویم شخصیت زن این نیست که تو داری انجام میدهی اصلا گوش نمیکند میترسم کار دستم بدهد.باور کنید بعضی وقتها مرا تهدید میکند
فکر میکنم دلیل این همه بدبختی این است که من یه مقدار زیبا هستم.
روزی هزار بار از خدا میخواهم که این زیبایی را از من بگیرد.دوست داشتم در خانواده ای فقیر زندگی میکردم و زشت ترین آدم بودم ولی گیر این دختر نمی افتادم.
چطور او را ارشاد کنم؟چطور طرز تفکر او را تغییر دهم؟
در میان گذاشتن این مسئله با خانواده هم تاثیری ندارد چون اهمیت نمی دهند.
امیدوارم هرچه زودتر جواب نامه ام را بدهید.
با تشکر مجدد/برادرتان امین 20/7/65 5:30بعدازظهر
«نامه ی دوم»
خدمت خواهران عزیز و گرامی در مجله زن روز
سلامی به گرمی آفتاب خوزستان ...
مدتهاست که منتظر جواب نامه شما هستم ولی تا حالا که عازم دانشگاه اصلی هستم جوابی دریافت نکرده ام.امیدوارم که موقعی که جواب نامه ام را میدهید دیگر در این دنیای فانی نباشم.
حدود یک هفته بعد از اینکه برای شما نامه نوشتم ،شبی در خواب دیدم که مردی با کت و شلوار سبز به من گفت:
«امین بروبه دانشگاه اصلی ،وقت را تلف نکن»
من تعبیر این خواب را از روحانی مسجدمان پرسیدم و ایشان گفتند:
«دانشگاه اصلی جبهه است»
منم از اینکه خدا دست نیازم را گرفته بود و راهی به روی من گشوده بود خوشحال شدم و حال عازم جبهه های نبرد هستم.
البته این نامه را به کادر دبیرستان میدهم تا اگر خوشبختانه من شهید شدم و نامه شما بعد از شهادت آمد آنرا به شما برساند تا از خبر شهادت من آگاه شوید.
من باتوجه به خوابی که دیده بودم تصمیم گرفتم خودم را به صف عاشقان حقیقی خدا پیوند بزنم و از این دام شیطان که در جلوی پایم قرار دارد خلاصی پیدا کنم.
من میروم اما بگذار این دختره ی فاسد بماند ،من فقط خوشحالم که حالا که عازم جبهه هستم هیچ گناه کبیره ای ازم سر نزده و برای گناهان کوچکم از خداوند طلب مغفرت میکنم.
من میروم ولی بگذارید پدر و مادرم که هر دو دکتر هستند و ادعای تمدن میکنند بمانند و به افکار غرب زده ی خود ادامه دهند.امیدوارم که به زودی از خواب غفلت بیدار شوند.
من تا بحال به جبهه نرفته ام و نمیدانم حال و هوای آنجا چگونه است ولی امیدوارم که خداوند ما بندگان سراپا تقصیر را هم مورد لطف خودش قرار دهد و از شربت غرور انگیز و مسخ کننده شهادت هم به ما بنوشاند.این تنها آرزوی من است.
پدر و مادر من هیچ گاه برای من پدر و مادر سالمی نبودند همیشه بیرون از خانه یا مطب بودند یا در مجلس های فساد انگیز که همیشه از رفتن با آنها تنفر داشتم.هیچ وقت معنی محبت پدر و مادر را حس نکردم.
امیدوارم من آخرین پسری باشم که این اتفاقات برای او می افتد.
قلبم با شنیدن کلمه شهادت تند تر میزند و عطش پایان ناپذیری در رسیدن به این کمال در وجودم شعله میکشد.
اگر شهید شدم که این نامه را رئیس دبیرستان به شما خواهد رساند و اگر خدا ما را لایق رسیدن به این مقام رفیع ندید و برگشتیم اگر جوابی از شما دریافت کرده بودم جواب آن را خواهم داد.البته امیدوارم که هیچ وقت برنگردم چون آن وقت همان آش و همان کاسه...
بیشتر از این وقت شما را نمیگیرم .برای من حتما دعا کنید در پایان آرزو میکنم همه انسان های خفته مخصوصا پدر و مادر و خواهر خوانده ام ،از خواب غفلت بیدار شوند و رو به سوی اسلام آورند.
عرض دیگری نیست خداحافظ و التماس دعا
والسلام علی عبادا... الصالحین
برادرتان امین عزیزی
1/10/65
امین به آرزوی خود رسید و در تاریخ 5/10/65 در عملیات کربلای 4 به شهادت رسید.
منبع:کتاب نامه های دلتنگی و حکایت فرزندان فاطمه2
دستخط امام خميني(ره) در برزخ چه کرد؟!
در زمان حيات پربرکت حضرت امام خميني هزاران نامه از سراسر جهان بويژه از کشور عزيزمان به دفتر معظم له رسيده است که ايشان در حد مقدور به بسياري از آنها پاسخ داده اند.
به گزارش مرکز خبر حوزه ،يکي از اين نامهها، نامه خواهري از اهالي کوهدشت لرستان است که با پول و دست خود ژاکتي براي حضرت امام بافته و به ايشان تقديم کرده است.
خانم مهين محمدي از شهروندان کوهدشت لرستان در مورخه 19/11/61 خطاب به پير جماران اين گونه مينويسد:
"بسمه تعالي"
محضر مبارک امام عزيز:
سلام عليکم.
"راستي اين چه روزي است فکر ميکنم خواب ميبينم و اصلا باورم نمي شود چنين روزي را که امام اين پيرجماران. نامه ام را بخواند و هديه ناقابلم را بپذيرد.
"به اي خدا من ميتوانم اين سعادت را داشته باشم؟
امام عزيز! اينک با پول خود و با دست خود برايت ژاکتي بافتم به اين اميد که وسيله اي باشد در قيامت شاهد بگيرم که اي خدا من، امام عزيز را و نائب امام زمانت را دوست دارم. تو روا مدار دستي که براي اين امام ژاکت بافته از درگاهت نااميد برگردد. امام عزيز از شما خواهش ميکنم که اين هديه ناقابل را که فرسنگها راه طي نموده بپذيري و دلم را نشکني زيرا که آرزو دارم.
ولي امام جان دوست دارم چنانچه قابل استفاده نبود، حداقل يک بار هم که شده ژاکت را تن کني و آن را تبرک کني که مايه افتخار من است.
امام عزيز، خواهش ديگري هم دارم. اگر لطف نموده بوسيله خط خودتان چند کلمه اي برايم بنويسي، بي نهايت فرزندت را خوشحال ميکني و خدا را خيلي شکر ميکنم و وصيت ميکنم که آن چند کلمه را در قبرم همراه با خودم دفن کنند.
"التماس دعا"
"دخترت مهين محمدي"
* پاسخ امام خميني(ره)
بسمه تعالي
دخترم؛ نامه محبت آميز شما با هديه ارزشمندي که با دست خود بافته ايد، واصل شد. از ارزشهاي معنوي اين نحو هديهها بايد ياد کرد که آن ارزشها نزد خداوند متعال ثبت ميشود. خداوند تعالي امثال شما فرزندان متعهد را براي اسلام حفظ و افزون نمايد، و ماها و شماها را با رحمت خويش قرين فرمايد.
والسلام عليک و رحمة الله 10 جمادي الاولي 1403- روح الله الموسوي الخميني
* و اما 20 سال بعد ...
خانم مهين محمدي به همراه همسرشان از کوهدشت عازم تهران هستند که در يک سانحه ي دلخراش رانندگي او و دو فرزندش در دم جان ميدهند وهمسرشان «علي» راهي بيمارستان ميشود واز اين حادثه جان سالم به در ميبرد.
خانم بتول محمدي ،خواهرمرحومه محمدي نقل ميکند، خانواده ما از اين مصيبت سنگين بسيارمتاثر بود و شب اول قبر تا صبح، کنار قبر آن عزيزان از دست رفته به گريه و زاري و خواندن قرآن و دعا مشغول بوديم. تا اين که نزديکيهاي صبح براي لحظاتي به خواب فرو رفتم، خواهرم را ديدم که با لحني نگران و عصباني چيزي را از همسرشان درخواست ميکردند، و مرتب تکرار ميکرد که من از همسرشان بگيرم و برايش بفرستم.
بيدار شدم و چيزي نگفتم ، و دوباره به خواب فرو رفتم و باز هم ايشان را ديدم که هم چنان با سماجت و نگراني به من اصرار ميکرد و ميگفت از علي(همسرشان) بگير و برايم بياور،!
وقتي بيدار شدم احساس کردم، بايد مطلب را بگويم، موضوع را با مادرم در ميان گذاشتم، بلافاصله با همسرشان تماس گرفتند؛ و ماجراي خواب مرا براي او تعريف کردند، علي آقا که در اين حادثه مجروح و در بيمارستان بستري بود گفت؛ همسرم سالها پيش، نامهاي به امام (ره) نوشته و جواب دريافت نموده و وصيت کرده بود که دست خط حضرت امام(ره) را به منظور شفاعت به همراهشان دفن کنند. بدين طريق از جريان نامه و وصيت ايشان باخبر شديم، و موضوع را با يکي از روحانيون معزز در ميان گذاشتيم و گفت، چون وصيت کرده، بايد نامه همراه ميت دفن شود، به هر نحوي که بود نامه را پيدا کرده و با ايجاد شکافي کوچک آن را در قبر مرحومه مهين محمدي قرار داديم، پس از مدتي به خواب من آمده وگفت: من که بايد ميرفتم! الان از هفت مرحله به راحتي گذشتم ...
خوش دارم هیچکس مرا نشناسد
هیچکس از غمها و دردهایم آگاهی نداشته باشد،
هیچکس از راز و نیازهای شبانهام نفهمد
هیچکس اشکهای سوزانم را در نیمههای شب نبیند
هیچکس به من محبت نکند
هیچکس به من توجه نکند
جز خدا کسی را نداشته باشم
جز خدا با کسی راز و نیاز نکنم
جز خدا انیسی نداشته باشم
جز خدا به کسی پناه نبرم

بوی عطر عجیبی داشت. نام عطرشو که می پرسیدم
جواب سربالا می داد. شهید که شد تو وصیت نامه
اش نوشته بود : به خدا قسم هیچگاه به خودم عطر
نزدم. هر وقت خواستم معطر شوم از ته دل
می گفتم:
" یا حسین"
پرهای شکسته
دل هایی خونین
سجاده های خاک گرفته
گله هایی در خواب
دل هایی گمشده
و مجالی که نیست !
گاز خردل
سرفه هایی سنگین
و یارانی که
هزاران سال بعد
طعمه باستان شناسانند
غربتی غریب
کوچه پس کوچه هایی دلتنگ
شهری دل مرده
با سنگفرشی اسیر
گرفتار بازندگانی
نا آشنا با زندگان
و شهدایی تفحص شده
که در معراج شهر
دلتنگ و بی قرار
رمل های فکه و قتلگاه و راه خون
و آرزویی غریب
که کاش تفحص نمی شدند
به حرف تو رسیدم
ای دوست !
کاش تفحص نمی شدم
منبع: سایت حاج حمید http://www.hajhamid.com/
گریه می کرد، داد مــــی زد
می گفت: می خوام صورت برادرم را ببوسم...
اجازه نمی دادند!
یکی اومد و گفت: خواهرشه، عیبی نداره، بذارید ببوسه خب
گفتند: نمی شود، اصرار نکنید
با ناله و گریه التماس می کرد و گفت: چرا نمی ذارید، من خواهرشم، می فهمید؟!
خواهرشم...
گفتند تشریف بیارید ببنید:
این شهـــید سـر ندارد...
بزرگ ترین بانک جهان اسلام، قلک کوچک عطیه بود؛ قلکی شبیه نارنجک، پر از ۲۰ تومانی هایی که پشت آن، کارگران مشغول «جهاد اقتصادی» بودند در خط مقدم خدمت. قلکی شبیه نارنجک، پر از مواد مذاب عشق. قلکی شبیه تنگ ماهی که پول خردهایش، «سکه بهار شهادت» بودند. ضامن این قلک، قلب کوچک عطیه بود که وقتی پدر، شلمچه رفت، داشت تند تند می زد. ۲۰ تومانی ها تا خورده بودند، اما کارگران راست قامت، ایستاده بودند به کار. نخاع یکی از بولدزرچی های سه راه شهادت، نخ اسکناس بود که اصل بود. یکی شان پدر عطیه بود. از بچه های جهاد. در جبهه داشت می جنگید، که قلک دخترش را دید. آقا مرتضی، قلک را بوسید و زد زیر گریه. قلک بچه های دیگر هم بود. شده بود کوهی از قلک. این تنها بانکی بود که جز خط مقدم جنگ، در هیچ کجای دیگر، شعبه ای نداشت، اما برای خرید تانک، هیچ کدام از شهدایی که عرق ملی داشتند، نتوانستند در این بانک، LC باز کنند. هنوز کارت ملی نداشتند. مدارک شان ناقص بود. وصیت نامه داشتند، ولی شناسنامه های شان باطل شده بود. قلک ها اما کوهی از پول بود؛ پول خرد. پول های توجیبی. اسکناس هایی که نمی شد با آن تانک بخری، اما دل پدر را، چرا! در این بانک، همه رزمندگان، رفتند و گشایش اعتبار کردند، گریه های زلال شان را در موسسه خیریه اصحاب الحسین علیه السلام.
***
بزرگ ترین بانک جهان اسلام، قلک اول عطیه بود؛ دومین قلکش کمی دیر رسید به جنوب. با پول آن فقط می شد تابوت بخری، برای یک پیکر قطعه قطعه. تابوت، سنگین تر از پیکر آقا مرتضی بود. سنگین ترین بخش پیکر آقا مرتضای بی سر، اولین قلک عطیه بود. روی قلک، قطرات خون، داشتند بوسه می زدند بر قطرات اشک، اما داخل جیب پیراهن آقا مرتضی، نامه ای بود به عطیه. «سلام دخترم! خیلی وقت ندارم که برایت توضیح بدهم. اینجا جنگ بالا گرفته. قلک را نگه می دارم که اگر برگشتم، برایت یکی از آن عروسک هایی را بخرم که به تو قول داده بودم. حسابی شرمنده ام کردی. به مامان سلام برسان. درست را خوب بخوان. دلم برای شیرین زبانی هایت تنگ شده. قربانت بابا مرتضی».
***
چند روز پیش، یعنی ۲۵ سال بعد از شهادت پدر، عطیه، بزرگ ترین بانک جهان اسلام را رسما افتتاح کرد. همه پول های داخل قلک، هنوز هم خاکی بودند الا اسکناسی که آقا مرتضی، آخرین لحظات زندگی اش، از جیب پیراهنش انداخته بود داخل قلک. یک اسکناس ۲۰ تومانی پر از قطره های خون. عطیه این اسکناس را گذاشت لای قرآن سفره عقد و با مابقی پول قلک، رفت همان عروسکی را خرید که پدرش قول داده بود. عروس رفته بود گل لاله بچیند.
نام: جلال، نام خانوادگي: رئيسي، شغل: سرباز وظيفه، محل شهادت: تنگه ابوغريب، تاريخ شهادت: 1364.
ميبيني خاتون، چه سادهلوحانه مشخصات پسركت را روي كاغذها مرور ميكنند و به خيال خودشان براي پيرزني 80 ساله خاطرات دور را ورق ميزنند كه مبادا عزيزش را نشناسد؟
اما تو به كاغذها و گواهيهاي شناسايي و پلاكاردها چه نيازي داري؟ تو اگر جلالت را نشناخته بودي اينگونه تنگ در آغوشش نميگرفتي، تو جلالت را ميشناسي خاتون، حتي اگر تودهاي از خاك و استخوان باشد، در پارچه سپيدي دو سر گره زده، تو جلالت را از بوي تنش ميشناسي، حتي اگر باد ذراتش را هزار بار در نخلستانها طواف داده باشد و تكههايي از تنش، گياهاني بينام و نشان شده باشند در دشتهاي دور يا خرماهايي شيرين بر شاخههاي نخلها، حتي اگر از همه آن قامت رشيد يكي دو تكه استخوان مانده باشد يا يك پلاك فلزي.
ديدي خوابهايت دروغ نميگفتند؟ ديدي تعبير شدند؟ طفلك گمشدهات برگشته، جلالت به قولش وفا كرده و پس از 26 سال از جبهه آمده است، آمده كه تو در آغوشش بگيري، آمده به لالايي حزنانگيزت گوش كند و بعد خداحافظي كند و برگردد كنار همرزمانش، زير يكي از آن سنگهاي مرمر سپيد.
حالا بايد لالايياي كه 26 سال آرزوي خواندنش را داشتي تمام كني، حالا بايد براي آخرين بار كفنش را بو بكشي تا عطرش را به خاطر بسپاري، بايد براي آخرين بار شانهاش را، شانهاي را كه ندارد، ببوسي و در گوشش خداحافظ را نجوا كني.
اشكهايت را پنهان كن خاتون، آغوشت را بگشا و رهايش كن، بگذار مسافرت با دل خوش برود، جلالت مثل وقت رفتنش عجله دارد، عزيزت نميخواهد درنگ كند، بايد روي دستهاي مردم، نرم و آرام و سبك برود تا خط مقدم، تا شمعهاي نيم سوخته، تا عكسهاي لالهها و كبوترها، تا اتاقكهاي فلزي پر از آينه و قرآن، تا.... خداحافظي را كوتاه كن خاتون، جلال و همرزمانش طاقت انتظار را ندارند.

به نقل از: http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100855278069
یاران مردانه رفتند؛ اما هنوز تکبیر وفاداریشان از منارههای غیرت این دیار به گوش میرسد. یاران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لالههای سرخ دشتهای این خاک به یمن آنان به پا ایستادهاند.
یاران غریبانه رفتند؛ اما هنوز بوی عطر جانمازشان شعر سپید یاس را میسراید. یاران رفتند و هنوز نام و یادشان زینتبخش کوچههای شهر است.
... و، من و تو،!
در این ساحل باشکوه و امن آنان ایستادهایم و در این حضور عطرآگین و آسمانیشان در آرامشیم و از سرخی آنان دشتهایمان سرخ و لالهگون است.
آنان مردان همیشه جاویدان این دیار دلیرانند. آنان آینههای تمامنمای راه عزت و شرف من و تواند. ... نگاه کن! نور از پیشانیهای به خاک افتاده آنان میطرواد. برخیز! دست در دست هم دهیم و در امتداد مهر بمانیم!

شهدا:
خدا کند فراموش نکنيم؛ دنیا برای شما قفسی بود که هیچ گنجشک کوچکی حتي
تحملش را نداشت؛ چه برسد به شما که همچون سیمرغی بودید. دلهره داريم از
این میراث گرانبهایی که زانوانمان را به لرزه انداخته است. کمکمان کنيد تا
فراموش نکنيم که شما برای چه خون دادهاید! کمک کنيد تا فراموش نکنيم شهید
دادهايم! خدا کند که یادمان نرود شهیدان چه کبوتران عزیزی بودند!

شهید نوشت:
ببین بهشت تو را جوان نگه داشته است
ببین دنیا دارد ما را پیر میکند، ببین دنیا دارد ما را پست و حقیر و پول پرست و خودخواه و امتیاز طلب و نفس پرست و به درد نخور میکند،
حتی دارد یادمان می رود همه ی اجرها در گمنامی ست، دارد یادمان می رود ما مامور به تکلیف و وظیفه ایم و نتیجه با خداست،
داریم رموز پیروزی های معجزه گونه مان را فراموش میکنیم، به گدایی می افتیم دم در نظریه های غرب و شرق تا از آنها یاد بگیریم و توسعه بیابیم!
داریم ارام آرام فلسفه می بافیم که گاهی هدف وسیله را توجیه می کند و بعد با این وسیله های شیطانی هرگز به خدا نمی رسیم بلکه دلهامان دنیایی تر می شود
داریم فکر می کنیم که چرا ما زحمت بکشیم و دیگران ببرند و وسوسه ای در گوشمان مدام می گوید حالا پول گرفتن برای کاری که می کنی چه منافاتی با کار فی سبیل الله دارد و یادمان نمی ماند داریم سر یک تفکری را می بریم
ببین داریم نق میزنیم، داریم دست و پا می زنیم برای هیچ، داریم افسرده می شویم، داریم با غیر خدا معامله می کنیم، داریم چیزی می شویم غیر از آنچه باید بشویم، داریم به شدت دور می شویم از خلیفة اللهی، از الله
ببین دنیا دارد ما را مثل خودش میکند
ببین دنیا دارد فاصله ی مرا از تو زیاد می کند ، دارد فاصله ی تو از من می شود به اندازه ی فاصله ی بهشت از دنیاپ.ن. هرکس با هرکه خو گرفت مثل او شد
مناجات نوشت: کاش می دانستم با من چه می کنی؟ نگذار دنیا از یادم ببرد تو زیباترین آرزوی منی
دعا نوشت: یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى اَدْرِکْنى السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ

